و جنده یعنی جان می بخشد

فوریه 6, 2010 § ۱ دیدگاه

دوست دارم این مجموعه را به زیبا ( شین الف) تقدیم کنم و می کنم

WHAUY

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

درخت شاخه ها را خم کرده تماشا می کند

یک غنچه وا شده    از لای خراش های تنه سر بیرون آورده

وای

آبی ست غنچه   وای    آبی   وای    آبی     وای

چشمم سفید ست     رشته ای قرمز از زیر گونه ام روییده

خوابم نمی برد    وای  وای  می وزد    خواب می بینم

چشمم سفید    گونه کبود   موها ریخته     ریخته موهاش

دنداهاش ریخته  نریخته   ریخته  شکسته  ریخته

ریخته وای   ریخته   وای

گونه ام کبودست      دست که می برم انگار جناق سینه ام کبودست

خوابم نمی برد     وای  خوابم نمی برد     وای خوابم نمی برد

خواب می بینم صدا می آید

خوابم نمی برد

آمده بودم     دیروز آمده بودم    همین پیش از دیروز هم آمده بودم

بیرون آمده بودم

رفتم

از زیر گونه یک رشته روییده رشته را می کشد

چشم ها سفید    وای

وای می گویم     رشته را می کشد   وای   رشته را می کشد   وای

یک غنچه وا شده  آبی    آبی    وای

شب نگو     بگو ادامه ی شب    که شب را ادامه می دهد این و

صبح که می شود باز شب را ادامه می دهد

صدا می آید    وای  وای

من که خانه ندارم   سرم تاب می خورد روی شانه که خانه ندارم

پوست پاره دارم    پوسته های پاره دارم   نگاه کن به لب هایم

می خندم      وای

نگو  بیرون     نگو بیا بیرون    به من نگو بیا بیرون  که خانه ندارم

همینجا می مانم     همین زیر پوست می مانم

نگاه می کنم      تو از چی می ترسی    نترس   نگاه می کنم

نترس نگاه می کنم    نترس   نگاه می کنم    وای

می خندم    وای    شب ادامه ی این چشم بسته است

باز ِ بسته    باز ِ بسته   وای   این چشم بسته ی باز

نترس      می خندم

آبی ست غنچه     غنچه ی آبی ندیده درخت     درخت ندیده

من چی می بینم

بگو صبح دستم را بگیرد

چشم هایم رنگ می کنم صبح دست مرا بگیرد نگاه کنم صبح بگوید تمام شد

—————

ساقی قهرمان

Wet Dream

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

پیش از آنکه بیایم به دیدارت می آیم

همچنانکه ورق می زنی یا خاموش می کنی یا توی فنجان می ریزی یا

می پیچی به،        خود؟

صدای خنده ام را در خاطرت می غلتانم

می آید      دارد می آید،     می گویی

میآیم       می مانم درنگی

آمد!  می گویی      و سیب آدمت بر می آید

سرانگشتی

روی

اولین

مهرۀ

پشت

گردنت

خطی

خنک

ناپیدا

تا

پایین

گشوده

بر

گردی

گونه هات

کورمال تا آدمک خفته ات

خواب بیدار می شوی

هنوز در کشاکش خنده ام

جاری روی هر کجا که تب دارد

هنوز نگاهت معصوم ست      همنفسی

لبانت از هم وا        نفس نفس نمی زنی

کلام شاید نگاه است آشفته

ازچه می گفتی وقتی گم بوده ها و نبوده ها روی پیکرت نوک می زدند

حالا پروانه های من    پر

پر

پر

دوباره می گویم آه

پر

پر می زنند

می گویم آه

پر

فشار بازوها آوار شد پنجه خراش می دهد دهان می گشایم بر می آیی

از دهان آدمکت         مثل آبشار       وقتی چین چین ترک می خوری و می پاشی تا روی

گونه ام

و غلتی به جانب دیگر

خواب آغوش پریده

بر می خیزد کفش هایش را بر می دارد   کیفش را بر می دارد

از لابلای ذهن خفته ات می سرد تا هفت ساعت راه نیامده را

برگردد و بگوید    ما که خواب نداریم

————-

ساقی قهرمان

تازه

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

پنجره را که بستی، پرده را بکش

چراغ خاموش است

دیوار پشت سر را پیدا کن

بنشین

چشم بدوز به دیوار روبرو

صدایی نیست

برخیز

ساعت را از دیوار پشت سر وا کن

سر روی زانو        پلک ها را بفشار روی هم تا سبز و زرد و آبی بدرخشند

آنگاه

ماه را رنگرنگ کن

——————

ساقی قهرمان

تابستان های 67

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

پاره پاره پاره کن بشکن پاره کن بشکن پاره پاره کن بشکن

بکوب به این بکوب به این دیوار پیش رو

بشکن

ریخت

بشکن

ریخت

بشکن ریخت بشکن ریخت بشکن

ریخت

بشکن

پاره کن پاره کن بشکن

گریه گریه گریه گریه

بشکن

پاره کن بشکن

بکوب به این دیوار روبرو سر را شانه را سر را دست را سینه را پا را سر را

این هوا که پوست را پاره می کند که می وزد پوست را پاره می کند

پوست را

که پاره بوده پاره می کند تا چشم ورم می کند روی گونه

چشم ورم می کند تا روی گونه

بترکان بشکن بترکان

بشکن

پاره کن

بشکن

فرو کن سر را توی سینه پاره به دندان

بشکن

پاره پاره کن بشکن

گریه گریه گریه گریه   گریه     گریه

پاره می شود حالا می چرخد می ریزد می چرخد

می چرخد توی گلو گریه

کودک منست

می زایم این کودک منست حالا می خندد این کودک منست

می زایم

برباد! این کودک منست! رقصان

گریه گریه گریه گریه

—————

ساقی قهرمان

سوسک

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

و دیگر اینکه روی خاک شبنم هست

و عسل لب به لب در پیاله ای که می چرخد مثل آفتاب

گاهی به سوی تو می چرخد و گرم می شوی

و دیگر اینکه روی خاک آفتاب هست

«دورست از دست»

و دیگر اینکه خنده هست و خنده های نرم بی صدا

یعنی لبخند

سفید روشن آسمانی هست     آبی و زردهای آسمانی

وزوزه های زیرخاک که مثل سوت ِ صفیر ِ صدا توی گوش می پیچد

نیست روی خاک

و این بالک های سیاه

و نمی شنوند

لبخند     روی لب که نیست     نمی نشیند

این صدا تاب می خورد توی گوش

و دیگر اینکه روی خاک       روی پشتۀ خاکی گاه تکیه می دهند

بازویی هست زیر سنگینی شانه و نمی افتد

زل می زنم      که نمی شناسند    صفیر صدا را

و لبخند ها که لب ندارند

و این پاهای سیم ِ سیاه می شکند زیر بال های ریز سیاه که

پرپر می زند

گاهی پر      شبیه بیهودگی نمدار شوره های حمام ست

و دیگر اینکه حتی نفس نمی گیرد این زیر     و نفس نیست

و دیگر اینکه روی خاک نفس هست

و سر انگشتی که روی نفس نرم می شود

و پوستۀ گرم پوستی را لمس می کند

نقطه های چشم        زل        به چشم های روی زمین

که نگاه می کنند       و نگاهی را مثل پیالۀ عسلی گرم می کنند

و نگاهی هست که برمی گردد به جایی دور

جایی نزدیک را لمس می کند

گاهی پر مثل بیهودگی دلگیر له شدن زیر کف پایی ست که

روی خاک می رود و شبیه این که شبیه خاکستری های زبر خاکست، نیست

و این شاخک های روی سر      که درد می کند

شبیه صدا نیست و صدا می کند

گوش هیچکس شبیه این گوش ها نیست  که می گوید  ها اگر لب باز کنند

و دیگر اینکه این زیر کسی نیست و هرچه هست

بیهودگی پرپر زدن درون کاسۀ آبی ست که آب چرب  ظرفهای نشسته را دارد

—————-

ساقی قهرمان

سیاه

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

زرد رنگ خوبی نیست         سبزت می کنم

می نشانمت همین کنار پنجره       پشت به نور

می خندی      دستت روی شانۀ من     دستم موهایت را سبز می کند

می خندم      صورتت را سبز می کنم        دگمه هایت را وا می کنم

می خندی     نخند     حالا تمامت را سبز می کنم

سبز رنگ بدی نیست

دستم را می گیری     نگیر

دستم پیچ و خم هایت را سبز می کند     نگیر

کف پاهایت را سبز می کنم

می خندی      روی شانه ام سر      نخند     می گذاری

نگیر دستم را         افتادی      نیفت

سنگفرش پای پیاده رو سرخ می شود

پنجره را می بندم

——————-

ساقی قهرمان

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.