و جنده یعنی جان می بخشد

فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه

دوست دارم این مجموعه را به زیبا ( شین الف) تقدیم کنم و می کنم

WHAUY

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

درخت شاخه ها را خم کرده تماشا می کند

یک غنچه وا شده    از لای خراش های تنه سر بیرون آورده

وای

آبی ست غنچه   وای    آبی   وای    آبی     وای

چشمم سفید ست     رشته ای قرمز از زیر گونه ام روییده

خوابم نمی برد    وای  وای  می وزد    خواب می بینم

چشمم سفید    گونه کبود   موها ریخته     ریخته موهاش

دنداهاش ریخته  نریخته   ریخته  شکسته  ریخته

ریخته وای   ریخته   وای

گونه ام کبودست      دست که می برم انگار جناق سینه ام کبودست

خوابم نمی برد     وای  خوابم نمی برد     وای خوابم نمی برد

خواب می بینم صدا می آید

خوابم نمی برد

آمده بودم     دیروز آمده بودم    همین پیش از دیروز هم آمده بودم

بیرون آمده بودم

رفتم

از زیر گونه یک رشته روییده رشته را می کشد

چشم ها سفید    وای

وای می گویم     رشته را می کشد   وای   رشته را می کشد   وای

یک غنچه وا شده  آبی    آبی    وای

شب نگو     بگو ادامه ی شب    که شب را ادامه می دهد این و

صبح که می شود باز شب را ادامه می دهد

صدا می آید    وای  وای

من که خانه ندارم   سرم تاب می خورد روی شانه که خانه ندارم

پوست پاره دارم    پوسته های پاره دارم   نگاه کن به لب هایم

می خندم      وای

نگو  بیرون     نگو بیا بیرون    به من نگو بیا بیرون  که خانه ندارم

همینجا می مانم     همین زیر پوست می مانم

نگاه می کنم      تو از چی می ترسی    نترس   نگاه می کنم

نترس نگاه می کنم    نترس   نگاه می کنم    وای

می خندم    وای    شب ادامه ی این چشم بسته است

باز ِ بسته    باز ِ بسته   وای   این چشم بسته ی باز

نترس      می خندم

آبی ست غنچه     غنچه ی آبی ندیده درخت     درخت ندیده

من چی می بینم

بگو صبح دستم را بگیرد

چشم هایم رنگ می کنم صبح دست مرا بگیرد نگاه کنم صبح بگوید تمام شد

—————

ساقی قهرمان

Wet Dream

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

پیش از آنکه بیایم به دیدارت می آیم

همچنانکه ورق می زنی یا خاموش می کنی یا توی فنجان می ریزی یا

می پیچی به،        خود؟

صدای خنده ام را در خاطرت می غلتانم

می آید      دارد می آید،     می گویی

میآیم       می مانم درنگی

آمد!  می گویی      و سیب آدمت بر می آید

سرانگشتی

روی

اولین

مهرۀ

پشت

گردنت

خطی

خنک

ناپیدا

تا

پایین

گشوده

بر

گردی

گونه هات

کورمال تا آدمک خفته ات

خواب بیدار می شوی

هنوز در کشاکش خنده ام

جاری روی هر کجا که تب دارد

هنوز نگاهت معصوم ست      همنفسی

لبانت از هم وا        نفس نفس نمی زنی

کلام شاید نگاه است آشفته

ازچه می گفتی وقتی گم بوده ها و نبوده ها روی پیکرت نوک می زدند

حالا پروانه های من    پر

پر

پر

دوباره می گویم آه

پر

پر می زنند

می گویم آه

پر

فشار بازوها آوار شد پنجه خراش می دهد دهان می گشایم بر می آیی

از دهان آدمکت         مثل آبشار       وقتی چین چین ترک می خوری و می پاشی تا روی

گونه ام

و غلتی به جانب دیگر

خواب آغوش پریده

بر می خیزد کفش هایش را بر می دارد   کیفش را بر می دارد

از لابلای ذهن خفته ات می سرد تا هفت ساعت راه نیامده را

برگردد و بگوید    ما که خواب نداریم

————-

ساقی قهرمان

تازه

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

پنجره را که بستی، پرده را بکش

چراغ خاموش است

دیوار پشت سر را پیدا کن

بنشین

چشم بدوز به دیوار روبرو

صدایی نیست

برخیز

ساعت را از دیوار پشت سر وا کن

سر روی زانو        پلک ها را بفشار روی هم تا سبز و زرد و آبی بدرخشند

آنگاه

ماه را رنگرنگ کن

——————

ساقی قهرمان

تابستان های 67

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

پاره پاره پاره کن بشکن پاره کن بشکن پاره پاره کن بشکن

بکوب به این بکوب به این دیوار پیش رو

بشکن

ریخت

بشکن

ریخت

بشکن ریخت بشکن ریخت بشکن

ریخت

بشکن

پاره کن پاره کن بشکن

گریه گریه گریه گریه

بشکن

پاره کن بشکن

بکوب به این دیوار روبرو سر را شانه را سر را دست را سینه را پا را سر را

این هوا که پوست را پاره می کند که می وزد پوست را پاره می کند

پوست را

که پاره بوده پاره می کند تا چشم ورم می کند روی گونه

چشم ورم می کند تا روی گونه

بترکان بشکن بترکان

بشکن

پاره کن

بشکن

فرو کن سر را توی سینه پاره به دندان

بشکن

پاره پاره کن بشکن

گریه گریه گریه گریه   گریه     گریه

پاره می شود حالا می چرخد می ریزد می چرخد

می چرخد توی گلو گریه

کودک منست

می زایم این کودک منست حالا می خندد این کودک منست

می زایم

برباد! این کودک منست! رقصان

گریه گریه گریه گریه

—————

ساقی قهرمان

سوسک

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

و دیگر اینکه روی خاک شبنم هست

و عسل لب به لب در پیاله ای که می چرخد مثل آفتاب

گاهی به سوی تو می چرخد و گرم می شوی

و دیگر اینکه روی خاک آفتاب هست

«دورست از دست»

و دیگر اینکه خنده هست و خنده های نرم بی صدا

یعنی لبخند

سفید روشن آسمانی هست     آبی و زردهای آسمانی

وزوزه های زیرخاک که مثل سوت ِ صفیر ِ صدا توی گوش می پیچد

نیست روی خاک

و این بالک های سیاه

و نمی شنوند

لبخند     روی لب که نیست     نمی نشیند

این صدا تاب می خورد توی گوش

و دیگر اینکه روی خاک       روی پشتۀ خاکی گاه تکیه می دهند

بازویی هست زیر سنگینی شانه و نمی افتد

زل می زنم      که نمی شناسند    صفیر صدا را

و لبخند ها که لب ندارند

و این پاهای سیم ِ سیاه می شکند زیر بال های ریز سیاه که

پرپر می زند

گاهی پر      شبیه بیهودگی نمدار شوره های حمام ست

و دیگر اینکه حتی نفس نمی گیرد این زیر     و نفس نیست

و دیگر اینکه روی خاک نفس هست

و سر انگشتی که روی نفس نرم می شود

و پوستۀ گرم پوستی را لمس می کند

نقطه های چشم        زل        به چشم های روی زمین

که نگاه می کنند       و نگاهی را مثل پیالۀ عسلی گرم می کنند

و نگاهی هست که برمی گردد به جایی دور

جایی نزدیک را لمس می کند

گاهی پر مثل بیهودگی دلگیر له شدن زیر کف پایی ست که

روی خاک می رود و شبیه این که شبیه خاکستری های زبر خاکست، نیست

و این شاخک های روی سر      که درد می کند

شبیه صدا نیست و صدا می کند

گوش هیچکس شبیه این گوش ها نیست  که می گوید  ها اگر لب باز کنند

و دیگر اینکه این زیر کسی نیست و هرچه هست

بیهودگی پرپر زدن درون کاسۀ آبی ست که آب چرب  ظرفهای نشسته را دارد

—————-

ساقی قهرمان

سیاه

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

زرد رنگ خوبی نیست         سبزت می کنم

می نشانمت همین کنار پنجره       پشت به نور

می خندی      دستت روی شانۀ من     دستم موهایت را سبز می کند

می خندم      صورتت را سبز می کنم        دگمه هایت را وا می کنم

می خندی     نخند     حالا تمامت را سبز می کنم

سبز رنگ بدی نیست

دستم را می گیری     نگیر

دستم پیچ و خم هایت را سبز می کند     نگیر

کف پاهایت را سبز می کنم

می خندی      روی شانه ام سر      نخند     می گذاری

نگیر دستم را         افتادی      نیفت

سنگفرش پای پیاده رو سرخ می شود

پنجره را می بندم

——————-

ساقی قهرمان

شیر

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

اسم بوسه نیاوردیم

دست هاتان را باز کردیم آسمان را پر ستاره

پروازتان دادیم

شیر نبود دیگر     حواس حافظه بود      و ما

می رفتیم تا بی حواس از لای انگشتهاتان بریزیم

اسم بوسه نیاوردیم

پستانمان را از لای دندان هاتان بیرون کشیدیم

————-

ساقی قهرمان

شیفته

فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه

زیبا دیوانه می شوم وقتی می بینم شبنمی قد کشیده تا سر صنوبرها و با چشم های آهویی نگاه می کند به سویی دور تا من از گوشه ای خط خط دور چشم هایش را نگاه کنم و همچنانکه نگاه می کنم زمین زیر پایم بلغزد و کنار شبنمی باشم که قد کشیده تا سر صنوبرها و جاهایی از تنش حتی اسم دارند دلم بخواهد دهانم باز شود باز باز باز و من بگویم آه و   ناگهان هوای خنده بیاید زیبا از آن بالای بلندی فرو افتادن هم بد چیزیست دیگر دلم نمی خواهد پاهایم را تیغ بیندازم و خط ابروهایم را هشت کنم و نرم نباشم حالا دلم برای خودم تنگ می شود و سر انگشتانم که نرم بوده اند زیبا جان نصف زیباییت را بپوشان سینه ات را بخاران خش خش کن دهانت را کج کن گاهی از میان هوا که می روی،  پاره کن هوا را و بخوان قوقولی قو  تا من اندکی نفس تازه کنم زیبا جان روی پوست تنت روی شیر تازه می غلتم لای موهایت لای ابریشم نبافته روی لب هایت که می رسم دستهایم می خواهد نفس نفس بزند  سخت ست نیست؟

حالا برای خاطر من کمتر زیبا باش یا کمی فقط کمی ابله باش بیهوا بنال بیخودی بگو

زیبا دیوانه جان دیوانه می شوم سر انگشت های نرم بوده ام را می خواهم روی کودکی بگذارم که در فاصلۀ لب هایم غول می شود لاغر می شوم تند می شود خراب می شوم زیبا خوابم نبرده هنوز بهوشم اما شاید باید یک تکه از نرمای دست هایت را بلند کنی مثل سیلی گرمی روی هر کجایم که خواب رفته تا بگوید  آه  و ببیند زیبا

زیبا بچرخ      حالا ببین     بر می آیم از جا و می روم در هوای هر کجا که بوی تو نیست چرخ می زنم تا اندکی به خود آیم

————

ساقی قهرمان

شعر

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

توی این چشم ها صدا می آید

توی این چشمها صدای بیدارخواب  خواب می آید

توی این چشم صدا گوش را لب می کند می گوید،  ها..

لب را دست می کند می کشد روی سینه می گوید    آه

آه که می کشد کشیدگی پشت بازو  وای  می گوید

—————


ساقی قهرمان

ساقی

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

نگاه کن     دیوارها      بر آب      آب بر هوا     من دست در گردنم می رقصم

بر خاک؟     برآب        بر هوا

نگاه کن         خالی ست

خالی، مثل غبار توی دست من که روی زانویم خواب رفته، نشست

برخیز            حالا یکی می گوید   برخیز

بر می خیزم         بر می خیزم

خالی ست خانه          دستی غبار آینه را خط خط نمی کند

من پشت پنجره برباد

حالا یکی می گوید پنجره را باز کن

اما هوا کجاست

من دست در گردنم      در گردنم     از سقف آسمان شاید آویزان

حالا     یکی     می گوید    میترسم     نه؟

—————

ساقی قهرمان

پرده را بکش

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

از همین پنجره که نگاه کنی

صدای باد را که از پشت پنجره رد شد گم می کنی

هنوز نگفته ام پرده را بکش

آبی ها را شماره می کنی تا سیاه

دلت دود می شود زیر همان بغض خیس

هنوز نگفته ام ماه را بپا

از درخت برگی شاید افتاد

هنوز نگفته ام شکست

پرده را بکش

—————-

ساقی قهرمان

ارگاسم

فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه

میروم میایم       میروم میایم

چشمهات زیر پلک بسته می دود

ابروهات سایه انداخته روی پلک

شب نیست

دستهات یکی روی پیشانی

یکی دراز شده در امتداد قامت دراز کشیده ات

خواب نیستی

صدای قلبت از زیر تی شرت سرمه ای می آید

تی شرت سرمه ای افتاده پای تخت

میروم میایم    میروم میایم

حالا می خواهم گنجشکی کنار پنجره باشم    پنجرۀ باز

توی اتاق را نگاه کنم    خواب باشی   اما هنوز نزدیک نیست

میروم میایم میروم میایم

چرخ می خوری   رو میایی

میروی میایی    میروی میایی

این عقربه پشت سرت گم می شود

بالا می رود   پایین میاید

ناگهان تو مثل من (که مثل تو هنوز پشت ابروهایم عرق نکرده) نگاه می کنی به پنجره

میخواهی گنجشکی کنار پنجره باشی

می خواهی از روی من بپری روی هره     روی شاخۀ بید

میروی میایی    میروی میایی

من که میخواهم بخوانم می گویی آهنگ را عوض نکن

میروم میایم میروم میایم

می خندم خنده یعنی خوب

مشت روی سینه ات می کوبم    مشت کوبیدن یعنی خوب

زوزه میکشم     زوزه یعنی خوب

تو هم که خوبی      نه؟

از همان پشت ِ چند لحظه به آخر می گویم، حالا می خواهم کنار پنجره باشم و ارگاسم نداشته باشم،   خب؟

—————-

ساقی قهرمان

یک نه

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

طعم زندگی ذغال شده دارم

بتاب    جاکش

انگار اینهمه از تابش تو نیست ترکیده

خیال نسیم را دود کن

چیزی به شب نمانده       جاکش      بتاب

آب نه       آب ببینم کور می شوم

دستم روی گونه ام می سوزد

شب بوی خاموشی    خاموشی بوی اضطراب بیهودگی دارد

بتاب     غلغل چرکابه را زیر پوستم بغلتان

پیش از آنکه آغوشی دیگر      پیش از آنکه در آغوشی دیگر    کمرگاهم به تاب در آید

بتاب

بازوهای بلور بوده ام در امتداد داغ قامتم

دسته دسته موهام از خمیر سرم وا

دود می شوم با باد می روم

——————-

ساقی قهرمان

من در روزنامه

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

دیروز گریه کردم زیرا دیروز

عکس محجوبم توی روزنامه شاخ داشت

صفحه ی 52 ستون 3 بالای آگهی کاردان صدیق دنباله از صفحه ی 5

شاخ هایم از لای موهایم نگاه می کرد به خط خط ها که پشت هم

سه ستون را پر کرده بود

من نوشته بودم و بالای نوشته، نوشته بودم من

ستون اول تیغ داشت

نوشته بودم بهار شده بود بیمار

نوشته بودم کبیر شده بود بگیر

و همچنان تا آخر لگد پرانده بود به هر چه می شد گفت و نگفت

ستون سوم انگار داشت کج می شد

نقطه ی پایان را گرفته بود نگاه می کرد به من      حالا که چی    شاخ داشتم؟

چه گفته بودم؟ انگار گفته باشم من از پر طاووس زیباترم

از سینه ی کبوتر نرم تر

در این بهار بی آواز

انگشت شما که خار می خورد

مثل دل گنجشک می تپم

چه گفته بودم؟ انگار گفته باشم، شما که می بارید، نه، شما که می رویید ارغوان می روید در این کویر

ارغوانی که می شوید، گل خورشید می شکفتد،

و خود شکفته بودم بالا سر مقاله ام

اما گریه کردم

زیرا عکس محبوبم توی روزنامه

شاخ داشت

——————-

ساقی قهرمان

ماه ملنگ

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

همین ناخن های خودم بود آخر ِ کار

که ذهن حافظه ام را خراش داد و تلخی لزجی را بیرون ریخت

تا من پر از طنین ماه ملنگی شدم که چاق- لاغر بر بام خانه می رقصد

سرم     ُهرم سینه ام

صدا زدی

لب های خونی       رگ های خونی

صدا زدی

جیغ پشت گریه می ریزد

بر می خیزم

تا شیشه های صبح بلرزند و شیشه های شب عرق کنند

بام،  خانه را به دوش برد

سوار بیابان شدم که شیشه های خراشیده را رها کنم از ذهن ابرها

خون بوی باران می داد

از خط شور لب هایم لای پاهای چاق لاغرم می غلتید

همین سنگریزه های خودم بود و         خورشید تکه تکه آخر کار

————-

ساقی قهرمان

لیلا

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

لیلی کنار پنجره

لیلی بر بستر

لیلی کنار در

لیلی کنار پنجره لیلا شد

نبافته   نه   نگاه نکن   موهاش بافته نیست        نه

پاها را شسته در بوی شیر تازه      رنگ پریده را شسته

تنش توی سایه نیست

دامن چرخید دور قامت لیلا

لیلا رقصید و عطر پونۀ ماده مالید روی هوا

خندید و همچنان که می خندید اما          موی افشان نداشت

موهایت را دراز کن     ابروهایت را باریک

موی لای پایت را کمی     موی روی پایت را

و ببین       کمی موی زیر بغل را      عزیزم لیلا

کوتاه کن    بلند کن    کوتاه کن        ها

حالا بخند     یعنی بخند    اما زیاد نخند

گاهی میان خنده بگو  آه

نمی خواهی نگو

نمی خواهی تو بنشین آن بالا آن پایین بگو کوتاه کن بلند کن کوتاه کن     نه

اما بخند     میان خنده بگو  آه

لیلا رنگ پریده را شست

چشم خمار را گشود      وق زد    وقیح شد    آه

و دست کشید      نه     روی سر زانو که شیر تازه مایه بسته بود

و آه       باز     آه

حالا فقط منم که ایستاده ام به تماشا       ها

گونه هایم را و گونه هایت    پستان هایم را و پستانهایت

بگو بیا سر لای دل های گرم هم بگذاریم

راه چشم های خواب نیالوده مان را پیدا کنیم          ها

به من بگو

فقط من ایستاده ام به تماشا

چیزی نظیر بیداری      یا خواب وقتی می پنداری بیداری

دامن چرخید

لای زانوها که پا ورمی چیدند  روی  گل قالی پیچید          نه

و همین حالا     دست روی     نه      روی سینه ام

روی پستان های روی سینه ام         ها؟    بنشان دستت را

من که زانوهایت را پشت گلگلی های دامنت دیدم

وقتی خندیدی با تو خندیدم و

بوی پونۀ ماده جویدم       یکبار حتی انگشت هایم را جویدم

از خواب که بر می خیزیم باز     ها      نگو

تو نگو     کوتاه کن         بلند کن         نه       تو نگو

لیلا کنار پنجره لیلی شد و نشست

—————–

ساقی قهرمان

کو

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

آمد با خواب و خواب خیال های مرا دید

بیدار شدم     نیامد

سر      روی سینه       سینه ی خودم       یعنی غمگین

دهان     باز      یعنی بپرسم چرا    یا    کو     یا بگویم  آه

اشک     قطره ای کنار خط لب       یعنی چرا نیامد

آمد     اما باران     خیس

چیزی از درون سر     یا درون سینه    بیرون نه    جوری که بیرون نیامده باشد بیرون آمد

————-

ساقی قهرمان

کجایی

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

کجا باشم بگو کجا باشم

و این خط خط دور چشم     دور چشم

جایی نرفته ام که     همینجایم

از همین دور و بر دست   کف دست  دور حلقۀ زانو   دورتر نمی روم

بروم هم،  تا بهت پشت پیشانی    لای دلنگرانی دل می روم

همینجایم    رفته باشم اگر     پشت شیشۀ هوایم     ببین نمی بینی؟

کجا باشم    بگو

چشمها را بدوزم به سقف به دیوار    به گل قالی

دست ها را دور زانو      پشت روزنامه بگیرم..؟

بگو کجا باشم

خب روی سینه که نه      زیر انگشت ها که نه     نزدیک لب که نه     کجا باشم

حالا دوباره نبند    دنبال لیوان آب نگرد    روبرو را نگاه نکن

ببین    دور گونه    دور خط خط دور چشم    اصلا ببین    زیر پوست

یا روی پوست    یا همینجاها که خودت هستی     هستم

——————-

ساقی قهرمان

حالا خودم خودم را دار می زنم

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

پاهایم را از هم واکردم از اندرونم بیرون خزیدند

زیبا بودند

شاید حتی صدای عشقبازی بودند وقتی لب هاشان به خنده وا می شد وقتی انگشتم را روی لب هاشان یا روی چال گونه هاشان می مالیدم    شاید نسیم را روی سینه ام می کشاندند      حتی وقتی که قد کشیدند و از شانه های من بالاتر جستند شاید صدای عشقبازی بودند و بوی یاس می دادند که من هوای بازی حتی هوای عشقبازی نداشتم

چشم هاشان هنوز به خوابم می آید و دست هاشان که گرم و کوچک بود و از دیواره های خون آلود تن می کشید توی دست های من

قلبم کنار بالششان بود     اما باد می آمد     باد تکه تکه می برد

بندها را بر می چینند

طناب را وا  می کنند

دست ها را از گلویم بر می دارند

حالا خودم خودم را دار می زنم

باد می کنم جسدم را و بوی مرده می گیرم

از اینهمه صورت که مثل صورتک می خندد یکی نمی گوید درخت یا

اینکه از درخت آویزان ست، هیبت هولناکی دارد

حالا خودم خودم را چال می کنم

از آسمان نبارید و از زمین نرست و بوی گنگی از باد نیامد و هیچکس از هیچکجا برنخاست بگوید عشق یعنی چی

خنده می پرد

روی زخم هایم می خوابم

چشمم نگاه مضطربی دارد

نام من هی تکه تکه می شود

پاهایم را از هم واکردم

از اندرونم بیرون خزیدند

با دست های کوچکشان که  ناخن های تیزش را به دیواره های خون آلود اندرونم بند کرده

———————

ساقی قهرمان

خدا خانه نیست

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

این تمنا در انتهای راه به حسرت غریبی ختم می شود به انتظار غریبتری

گونه هایم را خراش می دهم از خواهش

خدا خانه نیست

دور میدان می دود    دور سوم    عرق کرده    حلقۀ موهای خیس روی پیشانیش

به تمنای من راه نمی برد اما مرا که می بیند، می گوید:گونه هاتان، عزیزم، زخم است..

خدا نفس نفس نمی زند

نمی داند بوی عرق کردۀ تنش چه شیرین ست

نمی بیند که باز گونه هایم را خراش می دهم از خواهش

دوش آب را فرشته ای باز می کند که روی نرمی بازویش

تاتتوی ِ  بال سفیدی ست

خدا می گوید   اوه    مرسی

من که بال ندارم بازوهایم خش خش خراش می خورد

فرشته می گوید:  اوه

bloody  nonsense

خدا سالیست رفته پشت آسمان هفتم کباب ماهیتابه می پزد

این فرشته های ابله همیشه یادشان می رود که خدا هم گرسنه می شود

خدا حالا

دنبال آن فرشته ایست که بهتر از دیگران رو به هاشورهای نور نشست

و   بو        بوی خدا        برای من که غریبم     چیزیست مثل بوی

Aftershave

یا بهتر بگویم  بوی

Polo

این خدا چه خدای معرکه ایست

دست هایش را که از هم وا می کند چه آغوشی دارد!  باز!

کف دستش را که وا می کند انگشت می گزم لای دندان و

باز   گونه هایم خش خش خراش می خورد

آه این انتظار به انتظار غریبی ختم می شود،     و نمی شود

—————-

ساقی قهرمان

این جهان من

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

( وقتی گریه می کنم ) قطره های غلیظ شربت آلبالو

از لای پلک ها

می غلتند روی لب هایم

چه بغض شیرینی می آورد جهان می گویم

جهان دست پهنی است که موها را از روی پیشانی و دور گردنم کنار

می زند و همچنان که ته چشم هاش می خندد، می گوید                                       ها!    چه شیرین !

می غلتند قطره های شیرین شربت آلبالو از روی گونه روی سر زانویم

که باز لیس می زنم

می خندی       چه شیرین ! چه زبان !     می گویی

نمی دانم.  چه بگویم.  یعنی زبانم را می خواهی؟

چهار بار تازه می شوم تا قد همخوابی باشم و

دست های ترا که از من چهار بار کهنه ترست لای آغوشم بفشارم

حالا تعریف کن مرا

دراز کشیده زیر شانه ها        نشسته روی ناز درازت

تعریفم کن

قطره های غلیظ شربت آلبالو که می غلتد از لای پلک ها و

قطره قطره تنم را شیرین می کند بگو:  کس خل اینهمه شیرینی خوب

چیزی نیست

تا بگویم وای ، چه داناست این جهان

——————

ساقی قهرمان

ماها

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

ماها

نشسته ایم پشت میز گرد    و

لیوان چایمان   روبرومان   کنار کاغذ و قلم است

میان ابروهامان دو چین افتاده

ماها نشسته ایم پشت میز گرد و سیگار می کشیم

یکی از ما     دگمه های کتش را می اندازد

نگاه می کند به یکی از ماها

می گوید، می گویند آنجا..

و ما می دانیم از کوره ی کبود می گوید

چین میان ابروهامان سه تا می شود

یکی برمی خیزد

و همچنان که دگمه های کتش را وا می کند، می گوید، برادران..

ما می دانیم از زمهریز زندان می گوید

چین میان ابروهامان چار تا می شود

یکی از ما که خرده های کاغذ را

می مالاند میان انگشتان شست و سبابه

دامنش را صاف می کند، می گوید، آنجا ما

می دانیم از ماهای تفته زیر روبنده می گوید

میان ابروهامان چین چین می شود

دانه های عرق جوشیده از پشت لب ها و لای موها

کف دست هامان خیس

یکی از ما می گوید…     و پیش از آن که بگوید، سیگار پهلو دستی مان را روشن می کند

می دانیم پشت دست دوستان نه که مال دشمنانمان هم داغ خورده

قطره های عرق از شقیقه ها و

گاه خط سیاه دور چشم ها

و این دود غلیظ سیگار

سرفه می کنیم اما      نه    گریه    نه

چین چین مچاله می شویم  و سرهامان میان صداها تاب می خورد

اردوور در اتاق پهلویی سرو می شود

اما امروز   حتی به فکر شام نیستیم ما

——————-

ساقی قهرمان

اینهمه لبانم

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

که اینهمه دست       اینهمه بازو      اینهمه سر زانو  همه لب همه زبان همه دهان مکنده ام     سر   خم می کنم روی نرمه ی بازو    بازو خال برمی دارد     سر   خم می کنم  دست روی سینه    پر پر پر  دیگر همین  دیگر همین همین     ناغافل یک دهان در التهاب  دهان دیگر جیغ آه می کشد

و تو مگر بوده ای     هیچگاه بوده ای      که نبوده ای

چگونه فرو می روی که اینگونه بر می آیم

————-

ساقی قهرمان

حامله

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

بیر اوپوجوک    بیرتانه م    بیرتانه م    بیر اوپوجوک

…………….

و لب قرمز قرمز می شود به حجم ِ  َپر ِ صبح

……………….

حامله بودی     دور زهدان برآمده  دست هات حلقه نمی شد

چرخ می خورد چشمی که حامله بودی می خورد

من

هزار هزار سال

زنجیر گرم خارخار شیرین جهنمی سنگین را کشیده بودم

تمام همیشه حامله بودم     نه     گاهی بار زمین گذاشتم اما ببین

حتی همین،  یعنی بار داشتن

تو؟    نرم نرمک چشم هایت بیرون زد

پریدم از درون زهدانت توی روی خاک

اما زمین کجای من کجای زمین

باز شیر ندارم شیر باز ندارم باز چشم هایم می پرد

باز پا و سر و سینه، گردن می شوند در زنجیر

…………………

اما                 هوا               کجاست

یکی می خواست تاریخ بسازد از سر نو       دیدی؟

می گویی «جنده «  یعنی  «جان می بخشد»

(به لفظ پارسی پیش از میلاد)

و «دست نزن به دامن من جنده «

جان می بخشم هنوز

دیگر نمی بخشم

که غلغل گریه از ته گلو صدای غلغل گریه از ته گلو

هنوز ته گریه

گریه

تصویر َمرد ِ گمشدۀ  َمرد

کنار ِ کوچه، پشت ِ در، ناف جفت را برید و برگشت پشت پرده خسته

لب رنگ می گیرد وقتیکه در هوا …  حتی وقتیکه هرم بوسه نداری

لب              درشت               رنگ سرخ          قرمز قرمز می شود

تصویر مرد گمشدۀ مرد             تابید مثل نارنجی ِ سه بعدی

نفس نکشیدم

یکی کنار پنجره       نه       کنار پرده         و پرده،  یعنی کشیده

نفس نکشیدم

گفت آبی می خواهم آبی     ( چرا همیشه قرمزم من)

قرمز می خواست درغگو اندکی مایل به سرخابی

و گریه گریه ته گلو

مرد ِ تصویر ِ گمشدۀ مرد، دست هایش را کند

چشم هایش را … لب هایش را  و چشم هایش را کند

لایه های پوسته پوسته را کند     نازک شد     پاهایش را کند

نگاه نکن

من دلم آبی دوست دارد

بیر اوپوجوک بیرتانه م     بیرتانه م    بیر اوپوجوک

کاشکی بنیم دوداکلاریم اولماسایدی

دوداکلاریمدا  بو کیزیل سودا اولماسایدی

ایشته بن     مجسمۀ بهت      مات نشسته

وای

مرغ سحر ناله سر کن

و ما که گریه نکردیم

گریه اندوه لطیفی دارد

نه دوباره  نه      دوباره  نه دوباره

دوباره حامله من بودم باز   و سیم های ریز ریز تکه تکه جرقه می زدند

و همینجا بودند توی جمجمۀ من

من که جمجمه نیستم من همیشه دهان بودم برای شیرۀ لذت    نه؟

تصویر مرد گمشدۀ مرد یک صبح تا غروب مگر باردار بود؟!

شانه هایش را مالیدم

بلکی ده بو یابانجی هاوالار دیشیندا

کادن اولا بیله مم

به لفظ فارسی همیشه حامله ام

بو یابانجی هاوالار دیشیندا

سرحوش

سودالی

کادن

اولابیلمم

کیزیل بیر اوپوجوک بو دوداکلاریما بیرتانه م

بیر اوپوجوک  بیرتانه م

سحر که قرمز قرمز می شد لب، دیدم که ریختی

و  من همیشه دوست دارم بگویم شیرین هم بود

—————–

ساقی قهرمان

گشنگی

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

فنجانی چای داغ که اندکی شیرین باشد …. یاد خواب

رختخواب که اندکی درهم باشد … یاد زانوهای تو

تکه ای سینۀ برشتۀ مرغ لای نان

یاد گشنگی زیر پوستم می اندازد

یک کاسه آب که تا به لب می بری ولرم ست…. یاد خوابیدن

می گویم میل ندارم…. مرسی

———

ساقی قهرمان

قرمز

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

خون و من تنها می مانیم

در را به رویمان می بندی

در رگ هایم که می دود

یا زیر گونه ام

جاری که می شود از شیار ران هایم

زیباست خون

هنوز خونی نبوده ای بی آنکه خونت را ریخته باشند

نگاه کن به من     من خونین     زیبا می شوم خونی که می شوم

می ترسی    روزهای قرمزم که می رسد از راه

تب تپش هایم را انکار می کنی

خون و من تنها می مانیم

باز مثل نی می کاهیم از درون و می نالیم

زیرا در امتداد قامتمان دستی برای همآغوشی نیست

قرمز که می شوم زیبا می شوم

ببین

در خود فرو رفته ای

بیا

در چشمۀ قرمزم فرو شو          برآ

بگو رنگ هایت را دوست دارم

———————

ساقی قهرمان

غزل

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

نوک انگشتانم روی شیشۀ بخار گرفته خط نمی اندازد

من مرده ام

زیر سینۀ من

.

این نوک سیاه پستان را     آی       چه می مکید

قطره ای راه کشید زیر چانۀ تردش

باد سردی پشت چشم هایم          من مرده ام

شیر دوست ندارد

چشم های تاریکش عطر قهوۀ ساییده ست

موهایش حلقه حلقه قرمز

انگشت های نازکش روی ماه زیلینگ زیلینگ تار می زند

دلم نمی گیرد       مرده ام

لباس عروسی دوست دارد

تور و تاج مرا روی سر می گذارد دفیله می رود

قاشق نه، چنگال نه، با دست لقمه می گیرد

می گوید سکسی ست        می گوید بستنی قیفی سکسی ست

گاهی دلم می گوید این مادرم را دوباره توی دلم ببرم

مثل نگاه شقایق ست مثل بوی آب

تا صبح گریه می کند

تا شب روی گل قالی پا  ور می چیند به آهنگ باد که دنبال بال پروانه می دود

می خواهم از جا برخیزم به آهنگ باد

که دنبال بال پروانه می دود رقصان

مرده ام من مرده ام

می گوید لیس بزن بستنی قیفی سکسی ست

اولین بوسه را دیروز مزمزه کرد

نبضم نمی زند        من مرده ام

از نوک پستان من چکیده این شیری رنگ روی انحنای گردنش

نمی دانم       سبزها و آبی هایم را پشت خنده هایش قایم کرده

صدای گریه ندارم من مرده ام صدا ندارم

مادرم زیباست    گاهی زیباتر از زن زیباست

چیزی از جنس خوشۀ انگور سبز یا خوشۀ انگور سرخ زیر پوستش؟

چیزی از جنس خوشۀ انگور سبز یا خوشۀ انگور سرخ پشت صدایش

آری

من مرده ام

——————–

ساقی قهرمان

Fuck it

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

از همین آخر زمان که می گفتی هزار روز مانده

……………………………

جیغ نمی کشد

…………………………….

تیغۀ تیز می آید و گریه

از سر پیشانی بگیر تا نوک ناخن شست پا

…………………………..

چشم نمی بیند

سینه

سر زانو

پشت بازو نمی تپد

………….

مچاله کن. مویه کن.

کجاست سبز.  شبنم.  صنوبر. آهو .

شبنم که می چکد جلزجلز

هی تن. هی لب.

و اینهمه برای بوسه ای و بوسه ای برای

گلوگاهی که هی فرو فرو فرو نمی روی

………………………..

روی صندلی چرخان مخملی زرد

زنی که موهاش زیر گونه نشسته، نشسته ست

انگشت لای دندان

انگشت دیگر لای لب ها نشسته است به تاب

گرماش. گونه هاش.

نگاهش راست مثل خط آفتاب

کمانه کرده تا جایی زیر سینه

پستان هاش برآمده تا نوک ترنجیده

عنابی

یا سرخ مایل به شیری

زن             روی صندلی چرخان مخمل زرد تنها نیست

لبخند هست

یک جفت چشم روی قامت شبنم        ایستاده پای پنجره

راست کرده دلش را که دل نیست و نمی تپد حتی وقتی می تپد درون گلوگاه تشنۀ ترنجیده

زن             روی قامت شبنم نیست

پاها را گشوده از هم

گشوده بازوها را و از لبانش هوای حادثه نشت می کند

و اینهمه برای بوسه ای برای گلوگاهی که هی فرو فرو فرو نمی روی

…………………….

تمام آبی ها که جمع بودند پشت پنجره  نارنجی شد و چکید

سه تا شد زن

و زن     سه تا …

و زن که از دروغ همیشه دروغی بود لای قطرۀ شبنم

وقتی  مرد با کف نرم دست کوبید روی زانو و گفت، بپر بشین رو زانوم، غرق شبنم شد

و این تمام قصه نیست

…………….

یکی یک جا گفت:

fuck me or love me or whatever

I want your hands round me

or fuck me or love me   that’s how it goes   damn it..

just want your hands round me

or fuck me

cause I can’t fuck your smile and those lips, I can’t fuck love, you see, that’s what you do best, so fuck me and tell me afterwards:

چرا حتما باید با هم می خوابیدیم؟

I’ll look back at my self and say: layers and layers of desire there is   pecking on my lips      it’s desire      it’s pecking on my lips

and I say, looking back at my self, maybe this dance of intimacy

بهای تشنگی من باشد

و باد که می خواهد بروبد و برود من باشم

و یک قدم جلو یکی عقب

……………

زن               روی صندلی چرخان مخملی زرد     موهاش تراشیده

نگاه              راست مثل آفتاب           اما پاییزی

و من … همچنانکه خشت ها را روی هم دیوار می سازم چیزی درون گلوگاهم دل می زند     و همچنانکه انگشت هایم روی کیبورد ِ کار می گردد چیزی درون گلوگاهم دل می زند و همچنانکه خواب سبزی ها را و سطل شیر را و لیوان قهوه را و چیزی درون گلوگاهم دل می زند و دل می زند و من دیگر نیستم جز گلوگاهی و دل می زنم و خوب که چرخ می خورم و می ایستم پشت به دیوار سرد صاف داده می بینم که من همیشه گلو بوده ام برای شیرۀ لذت و

ah.. fuck

من، تمام ذره های آفتاب

تمام ذره های لجن های ته مرداب،

می بینم از کنار گوشه ای و

مرد       نشسته روی صندلی چرخان مخمل نارنجی و

زن        نشسته روی مرد صندلی چرخان مخمل نارنجی و

چیزی میان هوا موج جاری و ….

Oh.. well   fuck it

——————–

ساقی قهرمان

اعاده

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

من آدم نمی شوم

نه آدم نمی شوم

همین رفیق شاعرمان را که دار زدند خوب که گریه کردم گفتم

دیدی مرد و نخوابید با من

آدم نمی شوم

اینجا بود

پارسال پیرارسال

می دانستم مختاری، مختاری است اما

نه   من آدم نمی شوم

شاید اصلا آدم نیستم من

شاید هم این خاصیت من است

بخوابم با این آدم های عزیز و بگویم، آه، چه مردی

یا بگویم، من مادر پسر این آقای چمیدانم کی هستم

آدم نمی شوم   آدم نمی شوم

حالا دست هایم شاید آدم باشد

یا این بافتگی موهایم

اما من آدم نیستم

گردی پستانم آدم نیست   این لای پاهایم که اصلا آدم نیست

صدا     نه     صدایم هم آدم نیست

لب هایم شاید

گاهی توی سینه ام آن چیزی که می تپد، شاید

اما من آدم نیستم

همین محمد مختاری که تکه تکه شد که من خودم دیدم آن کبودی خراشیده ی

دور گلویش را، گفتم حیف حیف

گفتم دیدی مرد و نخوابید با من

آدم نمی شوم

اما شاید این خاصیت من باشد

بگیرم این آدم ها را توی آغوشم بگیرم بگویم، بیا     گرم می شوی

و بگویم، آه    این شاعر عزیز یکبار در من تپیده

نه آدم نیستم    آدم نمی شوم

حالا بیار کتاب هایش را

—————-

ساقی قهرمان

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.